شعر :صدای خود
کاری از : آقای ناصر فرخ نژاد
متخلص به : ساغر
صدای خود
یـــــک شـــــــــبی شیـــــــــطان مــــــــــرا آواز داد
بــــــــــا نفیــــــــــــرش خاطـــــــــــــرم آزار داد
تـــــا بــــه کـــی خوابـــی ، ز خــواب بیــــدار شـــــــو
رو بـــــــه مــــــا آرو ، ز غیــــــر بیــــــزار شـــــــو
عشـــــق بــــــــازی صنعـــــــت پیچیــــده نیســــــت
جنـــــت و دوزخ بـــــه جــــــز بازیچـــــــه نیســــت
ســاحــــــــــل عشــــــــق را تو ارزان آب مـــــــــــده
تـــــار گیســـــو را ، تو پیــــچ و تـــــــاب مـــــــده
تـــــو متــــرس از بـــــاده ی نـــــــــاب و ربـــــــــاب
عشــــــق و سرمستـــــی ز یــــار اســــت و شـــــراب
ذوق اگـــــــر داری بیــــــــــا پروانــــــــــه شــــــــو
در بقــــــای عشــــــق چـــــو شمـــع جانانـــه شــــو
سجــــده را ول کــــن ، بگیـــــــر یـــــار در کنــــــــار
در قمـــــــــار و عشـــــق نیســــت راه فــــــــــــرار
عشرتــــت شبگیـــــر کــــــن بــــــــی آز و تـــــــرس
عشـــــق را آشکـــــار مکـــــن بــــر هیـــچ کــــــس
گـــــــر مــــــرا خواهـــــی تــــو از جـــــان در گـــذر
همچــــــو مـــــــــن از ایــــــن و از آن در گـــــــذر
مــــــــرغ جـــــــــان از بـــــــــرج دل پــــــــرواز ده
ســـاقــــــــــــی ســـــــرمــــســــــــــت را آواز ده
دم مـــــــــزن اینــــک کــــه قلبـــــم نــــازک اســـت
از ســـــر مستیســـت کـــه لبهــــا ساکـــت اســــــت
آنکــــــــــه نقـــــــش روی یــــــــــار را تیشـــــه زد
یـــک الـــــف بنوشـــــت و صـــــــــد اندیشــــــه زد
چشـــــم نابینـــــــا ز نــــــور بینـــــــــــا بکـــــــن
نـــــو عــــروس بکـــــر فکــــر زیبـــــــــا بکــــــن
هـــی مگـــــــو ، شیطــــــــــان تـــــــــــو را آواز داد
بـــــــــــا نفیـــــــــــرش خاطـــــــــــرات آزار داد
مــــن مگـــــــر روحــــــم کــــــــه آزارت دهـــــــم
بـــــر سرشـــــک ظلـــــــم پـــــــروازت دهــــــــم
مــــن ملــــک هستـــــــم ، تـــو هستــــــی آدمـــــی
بـــــــــر تـــــــو خوانـــــم بدتــــر از اهــریمنــــــی
ذات مـــــن از نــــــور و نـــــار و آتــــــش اســـــــت
جنس تـــو بـــا خــاک و گــــــل در ســــازش اســــت
همنشیــــن خـــوب نداشتــــــــی نیـــــــک نـــــــام
تـــــو بــــه تقصیـــــر خــــودت رفتــــی بـــــــه دام
بـُرقـــــعه صـــــورت ز معنـــــی بـــــــاز کــــــــــن
فصــــل نـــــو از زنــدگــــــی آغــــــــــاز کـــــــن
رستــــــه از نــــام و نشــــــــان شوبــــــی غبـــــــار
توبــــــــه کــــــن نزد خداونـــــد صـــــد هـــــــزار
گــــــــــو خداونـــــــــــدا کریمــــــی و رحیـــــــم
دور کـــــــن مــــــــن را ز شیطـــــــان رجیــــــــم
مــن بــــــــه غیـــــــر تــــــو نــدارم التفــــــــــات
جــــــــــان مــــــــن را پــــر کــــن از آب حیــــات
ساغــــرا ، عشــــــق بـــازی نیســـــت ، کـــار سرسری
هـــــر چــــه مــــی کــــاری خـــودت آن می بــــری
ناصر فرخ نژاد(ساغــــــر)
ماهیها چقدر اشتباه میکنند!!
قلاب، علامت کدامین سؤال است که بدان پاسخ میدهند!؟
بدنبال واژه مباش…کلمات فريبمان می دهند
وقتی اولين حرف الفبا کلاه سرش برود!!!
فاتحه کلمات را بايد خواند
قلبها را دريابيد…
|
باز... باران ..... شعر :کارو |
باز باران بی ترانه ....
باز باران با تمام بی کسی های شبانه
می خورد بر مرد تنها
می چکد بر فرش خانه
باز می آید صدای چک چک غم
باز ماتم ...
من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم
کجای قطره های بی کسی زیباست ....
نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد
کجای ذلتش زیباست ...
نمی فهمم ....
کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران
به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد ....
نمی دانم ...
نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست ...
نمی فهمم ....
یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد
کودکی ده ساله بودم
می دویدم زیر باران ، از برای نان ...
مادرم افتاد...
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد
فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود...
نمی دانم...
کجــــای این لجـــــن زیباست....
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست...
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست...
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند
که این عدل زمینی ، عدل کم دارد
خوشبختی را دیروز به حراج گذاشتند
افسوس که من
زاده امروزم
من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از روي عشق و علاقه مي رقصند ولي پدر و مادرم از روي عادت نماز مي خوانند .
-----------------------------------------------------------
به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ و عشق . آدم با غرور مي تازد، با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد .
-----------------------------------------------------------
و هر روز او متولد ميشود؛
عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد...
و قرن هاست كه او؛ عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بر باد رفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش؛ گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد؛
سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ... و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد...! و اين, رنج است , دکتر علي شريعتي
-----------------------------------------------------------
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي .... براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ... در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ... او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ... او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ... او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ... او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر .....
-----------------------------------------------------------
اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست او جانشين همه نداشتنهاست
-----------------------------------------------------------
عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگي کني .
-----------------------------------------------------------
اگر مثل گاو گنده باشي، ميدوشنت، اگر مثل خر قوي باشي، بارت مي كنند، اگر مثل اسب دونده باشي، سوارت مي شوند.... فقط از فهميدن تو مي ترسند
-----------------------------------------------------------
آن روز که همه به دنبال چشم زيبا هستند، تو به دنبال نگاه زيبا باش
-----------------------------------------------------------
هر لحظه حرفي در ما زاده ميشود
هر لحظه دردي سر بر ميدارد
و هر لحظه نيازي از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش ميکند
اين ها بر سينه ميريزند و راه فراري نمييابند
مگر اين قفس کوچک استخواني گنجايشاش چه اندازه است؟
-----------------------------------------------------------
دکتر شريعتي : «کلاس پنجم(دبیرستان) که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اينکه سيگار مي کشيد و سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يک روز که با همسرم ازخيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم
از جامعه، مردم ودوستان ،همکاراتون.....
یادمان باشد راهی هست
برای کمتر فهمیدن ،کمتر زجر کشیدن
خود فریبی راهی ست
که به هنگام شعور باید رفت.........
این است درمان
درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود . پس از اندك زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می كند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟ از روزی كه این آدم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می كند و...
حال سخن درویشی كه به جهنم رفته بود این چنین است:
با چنان عشقی زندگی كن كه حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.
پريشانم،
چه ميخواهي تو از جانم؟!
مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي.
خداوندا!
اگر روزي ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي، غرورت را براي تکه ناني
به زير پاي نامردان بياندازي
و شب آهسته و خسته ، تهي دست و زبان بسته
به سوي خانه باز آيي، زمين و آسمان را کفر ميگويي
نميگويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان، تنت بر سايهي ديوار بگشايي
لبت بر کاسهي مسي قير اندود بگذاري
و قدري آن طرفتر، عمارتهاي مرمرين بيني
و اعصابت براي سکهاي اينسو و آنسو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر ميگويي، نميگويي؟!
خداوندا!
اگر روزي بشر گردي، ز حال بندگانت با خبر گردي
پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
دكتر علي شريعتي
خواستم زنده بمانم غم دوران نگذاشت خواستم غم مخورم غم هجران نگذاشت
خواستم صاحب زر گردم سرمایه و زور مرگ چنگیز به یاد آمدو حیران نگذاشت
خواستم دست به هر کار خلافی بزنم آیه خوف فمن یعمل قرآن نگذاشت
خواستم بهر دو نان منت نادان بکشم پاسخ مور به پیغام سلیمان نگذاشت
خواستم کاخ بسازم که کشد سر به فلک دیدن کوخ نشینان بیابان نگذاشت
خواسم سفره شاهانه بچینم به طرب یاد آن گرسنه سر به بیابان نگذاشت
خواستم شعر بگویم که کشد سر به فلک گریه بیوه زن و اشک یتیمان نگذاشت
(شعری که از طرف پدرم منباب یادگاری در دفتر خاطراتم به تاریخ 5/4/1389 نوشته بود)
میدونی چرا وقتی آدما بزرگ میشن با خودکار مینویسن؟
چون یاد میگیرن هر اشتباهی پاک نمیشه...
خوشبختی یعنی اینکه :
خداوند آنقدر عزیزت کند که وجودت آرامش بخش دیگران باشد/به پاس محبتهای فراموش نشدنی
راستی شنیدین می گن :درخت هر چی میوه اش بیشتر میشه سر به زیر تر می شه تمثیلی از حکایت منش و طبیعت بلند و دل بزرگ این آقاست .امیدوارم به هرچی که دوست داری برسی زیرا زیبنده و لایقی .دست بوس شما -باقر حاتمی
ای دوست قسم به این معبد خاموش /هرگز نکنم مهر و وفای تو فراموش ...
به گفته یکی از دوستان :قصه کشاورزی که مترسک مزرعشو ،برای همیشه برد گذاشت تو انبار خونش
تا کلاغا گشنه نمونن قصه ی تو. مهندس آقایی عزیز.(عاشق خنده های استثنایی شما ! باقر حاتمی
خدا یا مگه من چه هیزم تری به تو فروختم که دادیم دست آدما
چی ازت خواستم مگه ؟
این که اجازه می دادی می موندم پیشت زیاد بود؟!!
خدا تو به من کلک زدی !
تو نگفتی این جا واسه دیر کرد اجاره خونه ، زندگی آدم تو خیابونه!
یا اگه بخوای یه عمل کلیه انجام بدی این قدر سرت میاد که باید بری پول نزول کنی ؟
تو منو فرستادی بین آدما
خدا کفر نمی گم
ولی به نظر من اگه یه بوته خار می شدم تو بیابون بهتر نبود؟
من اینجا روی زمین پیش آدمک های تو از تو هم غریب ترم.
دیگه تا کی می خوای بگی از روح خودم در انسان دمیدم؟!؟!
خدا چقدر ساده ای!
خدایا من هیچ کاری واسه تو رو زمین نتونستم، انجام بدم .
کار تو از این حرفا گذشته..... خدایا من نماینده خوبی برات نبودم...
خدایا همون هابیل و قابیل و که دیدی باید تا ته کار رو می خوندی
و دیگه روی آدما حساب نمیکردی .....
نمیدونم شایدم می دونستی آدما می خوان چه گندی بزنن....
خدایا من یه آدمم . از همونا که آفریدی.....
تو این سی و سه سالی که زندگی می کنم
درست مثل بچه یتیمی هستم که دنیا مدام احساس یتیمی رو بهش گوشزد می کنه .....
خدایا مگه فرشته ها بهت نگفتن؟
مگه بهت نگفتن: این مجسمه گلی توی زمین کار می ده دستت ؛
می دونم که تو هم بهشون گفتی :
اگه چیزی رو که به این پاپتی های گلی دادم به شما هم می دادم
، شما هم آسمون و به گند می کشیدید.....
خدایا چقدر خوبی !
چقدر مهربونی !
من چه کارا که نکردم و تو،
توی دادگاهی که فرشته ها منو محکوم کردن، وکالت منو گرفتی و من تبرئه شدم.....
خدایا پشیمونم ؛ نمی دونم چی بگم ...
من نمیتونم مناجات نامه بنویسم .
خدایا می دونم قلمم تلخه ولی درک کن منو.
اونقدر سرم اومده که از خودم حالم بهم می خوره ، از آدمتیم؟!
در قالب دو دست و دو پا چه کارایی که نکردم....
خدایا گاهی وقتا فکر می کنم این موقعیت ها هستن که ادما رو می سازن..
خدایا خوبه که حالت از این همه انسانیت بهم نمی خوره!
خیلی خوبه ....
مگه من نماینده تو نیستم روی زمین ،
میخوام شرح وقایع بدم...
به این نتیجه رسیدم که الان درجه بندی آدم ها بر اساس میزان درآمد ماهانه شونه!
تنها چیزی که اهمیت نداره بچه همسایه اس که گرسنه مونده
، تنها دلسوزی ما در غالب یه جمله خلاصه می شه :
خدا کمکش کنه (با یه پسوند انشاءالله)
یا اگه حوصله یه سرزدن به مادرمون رو نداریم می گیم :
خدا خودش می دونه که وقت نمی کنم .
طبق اطلاعات جمع آوری شده تا به حال باید متوجه شده باشی که
تا این قسمت کار رو به تو دادن....
هر چی تو بخوای ، هرچی تو بگی... ولی ما ، معلوم نیست واسه چی آفریده شدیم..؟!
بعضی وقتا فکر میکنم ما مثل برده هایی هستیم
که یکی محض رضای خدا مثه تو ! ما رو رو زمینش مشغول کرده..
یه جوری حق به جانب گرفتیم که
انگار (استغفرالله نعوذ بالله) ما تو رو درست کردیم
واز روح خود در تو دمیدیم !
خدایا من همه حقیقت رو گفتم :
هیشکی تو زمین تو رو نمی خواد!
یا اگر هم میخواد به روی خودش نمیاره
چون سرکوفت که مثل بارون رو سرش می باره..
آدم های هستن که تورو می خوان ولی بروز نمیدن....
.آدم هایی هستن که تو رو نمی خوان ولی می گن که
امر، امر خداس( به احتمال زیاد کارشون گیره).....آدم هایی هستن که خاطر جهنم و بهشت خاطر تو می خوان...
دسته آخری فقط یه عضو داره اونم منم،
من تنها کسی هستم که دلش برات می سوزه...!
وقتی که تنهایی، وقتی که بین این همه آدم غریبی...
وقتی که فرشته ها در گوش هم پچ پچ می کنن
خودت خواستی روحت رو تقسیم کنی...
خدایا منم غریبم..به منم می گن دیوونه!
وقتی می بینن منو پچ پچ میکنن : دیوونه شده،
میگه دلم به حال خدا میسوزه؟!؟!
خدایا بیا بریم یه جای دور! یه جا که هیشکی ما رو نبینه!
خدایا بیا بریم اینا رو هم به حال خودشون بذاریم...تا ببینیم چی پیش میاد...
بسپارش به خدا ، خدا بزرگه...!!!!
وین والتر دایر (Wayne Walter Dyer) در ۱۰ مه، ۱۹۴۰ در شهر دترویت از توابع ایالت میشیگان، ایالات متحده در خانوادهای به خود متکی به دنیا آمد. او یک نویسنده و سخنران است. کتاب قلمرو اشتباهات شما در سال ۱۹۷۶ در حدود ۳۰ میلیون نسخه فروخت و جز یکی از بالاترین فروش کتابها در تاریخ شد. دایر در سال ۱۹۸۷ به عنوان بهترین سخنران ایالات متحده شناخته شد
دایر در مائوی، هاوایی زندگی میکند. او تا کنون دوبار ازدواج کرده و هفت تا از هشت فرزندش را از زن دومش یعنی مارسلنه (Marcelene) دارد که عبارتند از شان، اسکای، سامر، سرنا، سندز، ساجی و مسن ترین دخترش از همسر سابقش تریسی نام دارد و همگی در فلوریدا زندگی میکنند
دنیا مانند پژواك اعمال و خواستهای ماست. اگر به جهان بگویی: ”سهم منو بده...“ دنیا
مانند پژواكی كه از كوه برمی گردد، به تو خواهد گفت:
”سهم منو بده....“ و تو در كشمكش با دنیا دچار جنگ اعصاب می شوی. اما اگر به دنیا
بگویی: ”چه خدمتی برایتان انجام دهم؟...“ دنیا هم بتو خواهد گفت:
خدمتی برایتان انجام دهم؟ چه...“
*هر كس به دیگری زیانی برساند و یا ضربه ای به كسی بزند، بیشترین زیان را خود از
آن خواهد دید، چرا كه هركس در دادگاه عدل الهی در برابر اعمال ناروای خودش مسؤول است
به هر كاری كه دست زدید، نیاز به خداوند و خدمت به مردم را در نظر داشته باشید، زیرا این شیوه ی زندگی معجزه آفرینان است
درستكارترین مردم جهان، بیشترین احترام را بسوی خود جلب شده می بینند، حتی اگرآماج بیشترین بدرفتاریها و بی حرمتیها قرار گیرند.
تنها راه تغییر عادتها، تكرار رفتارهای تازه است
برای آغاز هر تحول در خود، ابتدا منبع تولید ترس و نفرت را در وجود خود شناسایی وریشه كن كنید
از مهم ترین كارهایی كه به عنوان یك آدم بزرگ می توانید انجام دهید اینست كه گهگاه به شادمانی دوران كودكی برگردید
اگر مختارید كه بین حق به جانب بودن و مهربانی یكی را انتخاب كنید، مهربانی را انتخاب كنید
*دروغ انفجاریست در اعتماد به نفس تو
انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان
یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده . .
به دل خود مراجعه کنید و نسبت به تمام کسانی که در گذشته از دست
آنها ناراحت شده اید احساس محبت نمایید. هر جا ناراحت شدید اقدام به
بخشش و عفو نمایید. عفو و گذشت پایه بیداری معنوی است
عشقم نثار کسی ا ست که با دستپاچگی در جادهها از من سبقت میگیرد. به کسی که در گوشهٔ خیابان به حالت احتیاج افتادهاست، کمی پول بیشتری میدهم. بین جر و بحثهای مردم در یک سوپر مارکت میروم و سعی میکنم به آن محیط عشق ببرم.در غالب هزاران راه، هر روز، عبادت معنویم بخشش عشق است و نه اینکه یک مسیحی، کلیمی، بودایی یا مسلمان باشم بلکه سعی میکنم شبیه به مسیح، شبیه به بودا، شبیه به موسی، و یا شبیه به محمد باشم.
آنان که به قضاوت زندگی دیگران می نشینند, از این حقیقت غافلند که با صرف نیروی خود
در این زمینه, خویشتن را از آرامش و صفای باطن محروم می کنند.
الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..
بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم..
پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم.
زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم و در
مردن است که حیات ابدی می یابیم
اگر شخصيت خود را با فعاليتهاي شغلي خويش ميسنجيد، پس وقتي كار نميكنيد فاقد شخصيت هستيد.
بی سبب هرگز نمیگردد کسی یار کسی / یار بسیار است تا گرمست بازار کسی
شیشه وقتی آینه است که یک رو داشته باشد
زندگی مثل یه دیکته است ، هی غلط می نویسم و هی پاک می کنیم ، دوباره مینویسم و باز پاک می کنیم . غافل از اینکه یه روز داد می زنند : ورقه ها بالا...
زندگی کن و لبخند بزن، به خاطر آنهایی که با لبخندت زندگی می کنند.
غم هایت را بر روی شن بنویس تا باد آن را با خود ببردشادیهایت را بر روی سنگ بنویس تا برای همیشه باقی بماند…
زندگی حواسشو جمع کرده ببینه چی دوست داری.همونو بگیره ازت...
دریا باش تا بعضی ها از با تو بودن لذت ببرن و بعضی ها که لیاقتتو ندارن غرق بشن
زندگی کتابیست پر ماجرا هیچگاه آن را به خاطر یکی ورقش دور نینداز
همیشه ماندن دلیل عاشق بودن نیست خیلی ها رفتند تا ثابت کنند که عاشقند
خوشبختی یعنی اینکه خداوند این قدر عزیزت کنه که وجودت آرامش بخش دیگران باشه.
زیباترین عکسها تو اتاقهای تاریک ظاهر میشن پس هر وقت به جاهای تاریک زندگیت رسیدی بدون خدا میخاد از تو یه تصویر زیبا بسازه (از طرف جواد دیباچی پسر عمه عزیزم )
در روز حساب ، بزرگترین
پرسش انسان این نیست كه چگونه زیستم؟
بلکه
این خواهد بود که چگونه عشق ورزیدم؟
کسانی که دیده ایم و یاری کرده ایم ، آن جا حاضرند. نیز
کسانی آن جا خواهند بود
که
طرد کرده ایم و نادیده گرفته ایم . نیازی نیست هیچ شاهدی را فرا بخوانیم ، چرا که زندگی خود ما مسئولیت نمایش آنچه
کرده ایم را در برابر
همگان
بر عهده خواهد گرفت.
هیچ
اتهام دیگری جز فقدان عشق به میان نخواهد آمد.
اشتباه
نکنید ؛ شکایاتی که در آنروز می شنویم ، از سوی الهیات نیست ، از سوی قدسیان نیست،
نیز از سوی کلیسا ها نیست.
آوای
گرسنگان و فقراست .
شکایات
از سوی اصول عقاید و حکمت ها نیست.
از
برهنگان و ژنده پوشان است.
از
سوی کتاب مقدس و کتابهای دعا نیست
.
از
جام های آبی ست که داده ایم یا نداده ایم.
شايد آن روز که سهراب نوشت:
تا شقايق
هست زندگي بايد کرد...
خبري از
دل پر درد ياس نداشت
بايد
اينجور نوشت:
هر گلي
هم باشي چه شقایق چه گل پيچک و ياس
زندگي
اجباريست
یزدفردا "هفته نامه بشارت نو "صدای اولین موتور برق در سال 1312 در دو نبش خیابان مسجد جامع و امام خمینی در یزد شنیده شد و مهربان کاووسی پدر برق یزد پس از سالها تلاش به آرزوی دیرینه خود رسید. آرزویی که پدرش کیخسرو نیز در پی آن بود و در همین راه نیز جان خود را بر سر آن گذاشت. کیخسرو پدر مهربان کاووسی بر اثر تصادم ناشی از افتادن موتور برق بر رویش در جریان حمل موتور برق به یزد در همان سال 1312 و مدتی قبل از رسیدن به این آرزوی دیرینه اش درگذشت.
فرزند مرحوم مهربان کاووسی بنیانگذار اداره برق یزد می گوید: پدرم درصدد این بود تا در ادامه راه پدربزرگم در هر خانه لامپی روشن سازد و تمام مردم از این نعمت استفاده کنند اما این پدیده نو برای اغلب جای سئوال بود و مردم به راحتی با آن کنار نیامدند.
بدین ترتیب مهربان کیخسرو کاووسی مجبور شد تا لامپی را در میدان امیرچخماق یزد برافروزد. او حتی بر سردر بسیاری از خانه ها در کوچه هایی از یزد لامپی را برافروخت تا بلکه یزدیان، برق را بعنوان یک نیاز لامپی را برافروخت تا بلکه یزدیان، برق را بعنوان یک نیاز به خانه هایشان ببرند و این اقدام او پایان عصر استفاده از فانوسهای نفتی و روغنی در یزد بود او پس از سالها تلاش توانست مردم را نسبت به استفاده از برق را راغب کند. بدین ترتیب چراغها یکی پس از دیگری در خانه های محلات مختلف شهر درخشید.
سی سال بعد، او در اثر گسترش نیاز مردم مجبور شد تا با ایجاد سالن و موتورخانه های جدید به تولید 6500 اسب نیروی برق اقدام و برق یزد را به شبانه روزی کند. این کار در آذر ماه 1341 اتفاقی افتاد. در حالی که نیاز یزد تا آن زمان بیش از 500 اسب نبود و بدین ترتیب کاووسی پیش بینی نیاز اطراف یزد در سالهای آینده را در آن زمان کرده بود، اما در اسفند ماه 1345 اتفاقی دیگر روی داد. مهربان کاووسی ناگزیر شد تا بنا به خواست حکومت وقت در جهت دولتی نمودن برق کشور- تاسیسات کارخانه برق یزد را که سی سال به پای آن زحمت کشیده بود را به برق منطقه ای اصفهان واگذار کند. به این امید که دولت آن زمان بتواند خدماتی در سطح بهتر و وسیع تری برای مردم و شهرش انجام دهد ولی به شهادت مقاله های درج شده در برخی مطبوعات آن زمان چنین اتفاقی نیفتاد.
در نشریات آن زمان از جمله نشریه طوفان مورخ پنجشنبه 24 امرداد 1347 در ضمن اینکه از خدمات مهربان کاووسی تقدیر شده بود یادش را گرامی داشته و از خدمات مشقات و ناراحتی های سالیان دراز او در آبادانی شهر یزد قدردانی بعمل آورده است. در این مطلب شرح داده شده که سیاست دولت وقت در راه انداختن بساط منطقه و ناحیه چه بوده است و عملکرد آنها نه تنها صفر نبوده بلکه زیر صفر بوده است. در بخش دیگری از این مقاله آمده است: از روزیکه تحت توجهات کنگره انقلاب اداری ما هم رفتیم توی ناحیه، قدر ارباب مهربان را دانستیم و این چهره آشنا و صمیمی برای همه ما نمونه ای از یک انسان فعال و ایران دوست است.
همچنین در این مقاله عنوان شده است مهربان کاووسی با چند نفر نردبان به دوش و در یک اطاق محقر بنام دفتر برق یزد، برق را خیلی بهتر از تشکیلات برق منطقه ای اداره می کرد و هر گاه در مناسبتهای مختلف برق منطقه ای دچار اشکالی می شد با آن همه مهندس و تکنسین از تجربیات گرانبهای مهربان کاوسی که صد تا درس خوانده ها هم نداشتند استفاده می کرد. وابستگی برق یزد ب اصفهان، چنین آه و حسرتی را در جامعه آن زمان یزد برانگیخت و همگان دریافتند که دست چه خدمتگزاری از این عرصه کوتاه شده است. مهربان کاوسی کسی بود که حتی برق آب انبارها، مساجد و اماکن عمومی دیگر را به رایگان تامین می کرد.
منوچهر کاووسی انگیزه پدرش را از انتخاب خیابان امام خمینی(پهلوی سابق) بعنوان مرکز برق یزد چنین عنوان می کند: آنجا مرکز شهر بود و اداره شهربانی، مالیات، مخابرات و برخی دیگر از مراکز در آنجا واقع شده بود اما در سال 41 ساختمان برق به بلوار منتظر قائم، جایی کیه هم اکنون به قسمت اداری برق تبدیل شده است انتقال یافت.
منوچهر کاووسی می گوید: درست نمی دانم اما از کودکی شنیده بودم که تاسیس برق در یزد قبل از کرمان بود و از آنجا که تجهیزات موتور برق یزد از کشور آلمان تهیه شده لذا توسط یک مهندس آلمانی پشتیبانی می شد.
مرحوم مهربان کاووسی دو دوره نیز به انجمن شهر یزد وارد شد که در سمت ریاست این انجمن خدماتی را به شهر نمود. هر چند دیگر مسوولیتی در امور برق نداشت اما سخت پیگیر بود تا حقوق کارگرانش که اکنون در قالب برق منطقه ای مشغول بکار بودند پایمال نشود.
انتقال اختیار برق رسانی به دولت ضربه شدیدی به کاووسی وارد ساخت که به گفته فرزندش تا آخر عمر این ضربه و خسارت روحی با او بود.
منوچهر کاووسی می گوید: در آن زمانها قبض در کار نبود و وقتی برای قرائت کنتورها به خانه ها مراجعه می کردند همانجا پول برق را هم می گرفتند اما اگر عده ای وجه مربوط به برق مصرفی خود را نمی دادند، هرگز کنتوری در نتیجه عدم پرداخت بدهی، قطع نشد و کسی از این نعمت محروم نگردید. مهربان کاووسی در 21 آبان ماه 1364 دار فانی را بدرود گفت.
هفته نامه ندای یزد در پیام تسلیتی در همان زمان نوشت:
«با کمال تاسف اطلاع حاصل شد که آقای ارباب مهربان کاووسی که از زرتشتیان نیکوکار بود پس از عمل جراحی کلیه در خارج بر اثر عراضه سکته زندگی را بدرود گفته است.مهربان کاووسی سالهای متمادی باعث روشنی یزد بود و با ایجاد کارخانه برق قبل از آنکه این صنعت در اختیار دولت قرار گیرد خدمات شایسته ای به زادگاه خود یزد انجام داد.کاووسی همواره در زندگی به نیازمندان کمک می کرد و هرگز از افرادی که توانایی مالی نداشتند وجهی از بابت برق دریافت نکرد، متاسفانه شنیده شد که خبردرگذشت کاووسی باعث فوت همسر وی گردیده است.»
اکنون پس از گذشت 24 سال از خاموشی مهربان کاووسی ، چراغی به پاس خدماتش در همان موتورخانه برق او بطور شبانه روزی روشن است. با وجودیکه همان موتور برق با همان ساختمان قدیمی موجود است اما نه شركت برق و نه نهادی دیگر به فکر معرفی این مکان به مردم و برشمردن خدمات کاووسی به نسل جدیدی که از وی هیچ نمی دانند، نیست.
(پيشنهاد مي گردد به پاس خدمات و يادآوري نام آن بزرگ در صورت امكان چنين مطالبي در سايت شركت برق منطقه اي ، شركت توزيع ، شركت توليد درج و در دموي معرفي صنعت برق ، مراسمات ، سمينارها و هر جايي كه مي توان از اين بزرگان نامي برد و خدمات آنان را معرفي كرد آورده شود شايد يادمان بماند حداقل قدرشناس خدمات همديگر باشيم )
به امید آن روز که قدرشناس خادمان به میهنمان باشیم.
آنها که کهن شدند و اینها که نوند هر کس بمراد خویش یک تک بدوند
این کهنه جهان بکس نماند باقی رفتند و رویم دیگر آیند و روند
مشاور ؟؟؟
چوپاني مشغول چراندن گله گوسفندان خود در يك مرغزار دورافتاده بود.ناگهان سر و کله يك اتومبيل جديد ازميان گرد و غبار جاده هاي خاكي پيدا شد.راننده آن اتومبيل که يك مرد جوان خوش لباس بود، سرش را از پنجره اتومبيل بيرون آورد و پرسيد:اگر من به توبگم که دقيقا چند راس گوسفند داري، يکي از آنها را به من خواهي داد؟
چوپان نگاهي به جوان تازه به دوران رسيده و نگاهي به رمه اش که به آرامي در حال چريدن بود انداخت و با وقار خاصي جواب مثبت داد.
جوان، ماشين خود را در گوشه اي پارک کرد و کامپيوتر خود را به سرعت از ماشين بيرون آورد، آن را به يک تلفن راه دور وصل کرد، وارد سايت NASA روي اينترنت، جايي که مي توانست سيستم GPSجستجوي ماهوارهاي را فعال کند، شد. منطقه ي چراگاه را مشخص کرد، يک بانک اطلاعاتي با صفحه ي کاربرگ بزرگ را به وجود آورد و فرمول هاي پيچچده عملياتي را وارد کامپيوتر کرد.بالاخره150 صفحه اطلاعات خروجي سيستم را توسط يک چاپگر مينياتوري همراهش چاپ کرد و آنگاه در حالي که آنها را به چوپان مي داد، گفت:شما در اينجا دقيقا 1586 گوسفند داري!
چوپان گفت: درست است! حالا همين طور که قبلا توافق کرديم، ميتواني يکي از گوسفندها را ببري. آنگاه به نظاره مرد جوان که مشغول انتخاب کردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبيلش بود، پرداخت. وقتي کار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او کرد و گفت: اگر من دقيقا به تو بگويم که چه کاره هستي، گوسفند مرا پس خواهي داد؟
مرد جوان پاسخ داد: آره، چرا که نه ! چوپان گفت: تو يک مشاور نيستي؟
مرد جوان گفت: درست مي گويي ، اما به من بگو که اين را از کجا فهميدي؟
چوپان پاسخ داد: کار ساده اي است. بدون اينکه کسي از تو خواسته باشد، به اينجا آمدي. براي پاسخ دادن به سوالي که خود من جواب آن را از قبل مي دانستم، مزد خواستي. مضافا، اينکه هيچ چيز راجع به کسب و کار من نمي داني، چون به جاي گوسفند، سگ مرا برداشتي
شرط دل دادن دل گرفتنه وگرنه يكي بي دل مي شه ويكي دو دل
امروز دلم دوباره شكست.... از همان جای قبلی...! كاش می شد آخر اسمت نقطه گذاشت تا دیگر شروع نشوی.... كاش می شد فریاد بزنم... پایان! دلم خیلی گرفته!....
اینجا نمی توان به كسی نزدیك شد! آدمها از دور دوست داشتنی ترند....
جک و دوستش باب تصميم مي گيرندبرای تعطيلات به اسکي برند. با همديگه رخت و خوراک و چيزهای ديگرشان را بار ماشين جک مي کنند و به سوی پيست اسکي راه مي افتند
پس از دو سه ساعت رانندگي ، توفان و برف و بوران شديدی جاده را در بر گرفت چراغ خانه ای را از دور مي بينند و تصميم مي گيرند شب را آنجا بمانند تا توفان آرام شود و آنها بتوانند به راه خود ادامه دهند
هنگامي که نزديکتر مي شوند مي بينند که آن خانه در واقع کاخيست بسيار بزرگ و زيبا که درون کشتزار پهناوريست و دارای استبلي پر ازاسب و آن دورتر از خانه هم طويله ای با صدها گاو و گوسفند است
زني بسيار زيبا در را باز مي کند. مردان که محو زيبايي زن صاحبخانه شده بودند، توضيح مي دهند که چگونه در راه گرفتار توفان شده اند و اگر خانم خانه بپذيرد شب را آنجا سر کنند تا صبح به راهشان ادامه دهند.
زن جذاب با صدايي دلنشين گفت: همانطور که مي بينيد من در اين کاخ بزرگ تنها هستم ، اما مساله اين است که من به تازگي بيوه شده ام و اگر شما را به خانه راه دهم از فردا همسايه ها بدگويي و شايعه پراکني را آغاز مي کنند
جک پاسخ داد: نگران نباشيد، برای اين که چنين مساله ای پيش نيايد ما مي تونيم در استبل بخوابيم. سحرگاه هم اگر هوا خوب شده باشد بدون بيدار کردن شما راه خود را به طرف پيست اسکي ادامه خواهيم داد
زن صاحبخانه مي پذيرد و آن دو مرد به استبل مي روند و شب را به صبح مي رسانند بامداد هم چون هوا خوب شده بود راه
مي افتند
------------ --------- --------- ------
حدود نه ماه بعد جک نامه ای از يک دادگاه دريافت مي کند در آغاز نمي تواند نام و نشانيهايي که در نامه نوشته بود را به ياد آورد اما سر انجام پس از کمي فشار به حافظه مي فهمد که نامه دادگاه درباره همان زن جذاب صاحبخانه ای است که يک شب
توفاني به آنها پناه داده بود
پس از خواندن نامه با سرگرداني و شگفت زده به سوی دوستش باب رفت و پرسيد: باب، يادت مياد اون شب زمستاني که در راه پيست اسکي گرفتار توفان شديم و به خانه ی آن زن زيبا و تنها رفتيم؟
باب پاسخ داد: بله
جک گفت: يادته که ما در استبل و در ميان بو و پشگل اسب و قاطر خوابيديم تا پشت سر زن صاحبخانه حرف و حديثي در نيايد؟
باب اين بار با صدايي لرزانتر پاسخ داد: آره.. يادمه
جک پرسيد: آيا ممکنه شما نيمه شب تصادفي به درون کاخ رفته باشيد و تصادفي سری به آن زن زده باشيد؟
باب سر به زير انداخت و گفت: من ... بله....من...
جک که حالا ديگر به همه چيز پي برده بود پرسيد: باب ! پس تو ... تو تو اون حال و هوا و عشق و حال خودت رو جک معرفي کرده ای؟؟...تا من .. بهترين دوستت را ..
جک ديگر از شدت هیجان نمي توانست ادامه دهد... ، باب که از شرم و ناراحتي سرخ شده بود گفت .. جک.... من مي تونم توضيح
بدم.. ما کله مون گرم بود و من فقط مي خواستم .. فقط...حالا چي شده مگه؟
.
.
.
.
.
جک احضاريه دادگاه را نشان داد و گفت: اون زن طفلک به تازگي مرده و همه چيزش را برای من به ارث گذاشته
اكنون كه بزرگيم چه دل تنگيم
كاش همان كودكي بوديم كه حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند
اما اكنون اگر فرياد هم بزنيم كسي نمي فهمد...
و دل خوش كرديم كه سكوت كرده ايم
سكوت پر بهتر از فرياد تو خاليست
آن قدر پاك و عزيزي كه به هنگام وداع
حيفم آمد كه تو را دست خدا بسپارم


